چشمهايم را مي بندم
پاييز مي شود
گلويم را ابرها مي فشارند
و صدايي كه عاشقش بودم
از پژواك مي ايستد
زخمت را از قلبم بيرون نكش
اينجا انگشتانم به وقت سرودنت اشك مي ريزند
تنها مرزهاي بي تسكين هزار ريسمان مي بافند
نه زخمت را از قلبم پس نگير !!
هوا كم است براي مردن
مردن به وقت چشمانت !
ديگر رگ هايم را تكذيب نمي كنم
هزار نبضي كه از خواب هايت مي گذرد
پي نوشت : شدم 25 ساله شدي 2 ساله . ميلادت مبارك